بسم الله الرحمن الرحیم
همانطور با پای تاول زده و موی ژولیده، چشمان گود رفته و رنگِ پریده، می رفتم. که دیدم آن مشکوة و مصباح را کنار آن شجرة مبارکة زیتونة...
و چشمانم هنوز چنان وسعتی را برای شرق و غرب برنمی تابید!
برای همین وقتی نگاهم بر آن شمعِ افروخته در کنار مصباح افتاد، مبهوت شمع شدم!
نور سرکش شمع دست از نگاهم برنمی داشت و چاره ای نبود جز کوری.
و این بار نترسیدم و بر سر خدا فریاد نزدم که "های خدا! بینایی ام کو!"
که من پیش از این هم بینا نبودم!
خاموشیِ نگاهم زنجیر از دو پایم باز کرد و دستم گرفت! این بار خدا! و وجودم لبریز ... و اطمینان نشست بر سر تا پای وجودم و می رفتم ... پیاده همچنان! اما دست در دست خدا ...
فریادی شنیدم ... به گمانم آشنا بود صدایش! دویدم و رفتم و فریاد زد، این بار خدا!
"که انسان همیشه عجول بوده است!" و من ... که پیش از این هم شنوا نبودم!
نگاهم که نبود!
اما شنیدم صدای سنگی که به سینه ای می خورد تهی!
و من که انگار هیچ وقت دور و نزدیک آواز دهل برایم فرقی نمی کرد!
جلوتر که رفتم سنگ علی(ع) را شناختم که به سینه می زدند
و من که در پی مولا بودم با دل نابینا! مبهوت صدای سنگ شدم!
صدایش هوش از سرم ربود! و این بار هم چاره ای نبود
که من پیش از این هم شنوا نبودم!
دلم ماند و زبان
حالا که هیچ نمی دیدم و هیچ تر نمی شنیدم
فقط می گفتم و حرف می زدم
و جای خالی نگاه و سکوتِ صدا را اینگونه پر می کردم
به گمانم.
بر دهانم مُهر گذاشت
این بار خدا!
و من لب به شکایت نگشودم
که پیش از این هم حرفی برای گفتن نداشتم!
دلم ماند. خسته بود و نزار.
از بی تابی نگاه . از هیاهوی صدا . از پریشانی زبان .
حالا مانده بود تنها و بی تاب ، پریشان و پر هیاهو
هیچ نمانده بود برایم؛ تنها دل!
همانطور در حضیض عزلت غریبم با دل،
ناگهان
نور خیره کننده اش را "دیدم"!
لحن آرامَش را "شنیدم"!
ارجعی الی ربِّک ...
و با او "حرف زدم"!
قالوا ... بلی
و می خندید
این بار خدا!
تمام هستی ام شد نور!
الله نور السماوات و الارض
این بار همه چیز از دلم شروع شد
نگاهم
صدایم
زبانم
یا علی(ع) مددی